خوشا مرغي که در کنج قفس با ياد صيادش
چنان خرسند که پندارند آزادش
نميگويم فراموشش مکن
گاهي بياد آور اسيري را که ميداني نخواهي رفت از يادش

خوشا مرغي که در کنج قفس با ياد صيادش
چنان خرسند که پندارند آزادش
نميگويم فراموشش مکن
گاهي بياد آور اسيري را که ميداني نخواهي رفت از يادش

ديشب پسرك رو خواب ديدم.
خيلي خوشحال بود!
بهش گفتم اين چه كاري بود كه كردي؟
گفت آخه اينطوري هر روز ميتونم ببينمش.
هرشب ميتونم به خوابش برم.
هميشه ميتونم مواظبش باشم.
تازه از همه اينا مهم تر
خدا بهم قول داده كه يه روزي اونم مياد اينجا پيش من..........
منم اينجا منتظرشم.

هديه
من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدي
براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

درد آشنا
نميدانم كه بي تو كيستم من
اگر روزي نباشي نيستم من
تو در چشم مني هرجا كه هستم
تو را هر جا كه هستي ميپرستم

من از تو ميمردم
من از تو مردم
اما تو زندگاني من بودي
تو با من رفتي
تو در من ميخواندي
وقتي كه من خيابانها را
بيهيچ مقصدي ميپيمودم
تو با من ميرفتي
تو در من ميخواندي
تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت ميكردي
وقتي كه شب مكرر ميشد
وقتي كه شب تمام نميشد
تو از ميان نارونها، گنجشكهاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت ميكردي
تو با چراغهايت ميآمدي به كوچه ما
تو با چراغهايت ميآمدي
وقتي كه بچهها ميرفتند
و خوشههاي اقاقي ميخوابيدند
و من در آينه تنها ميماندم
تو با چراغهايت ميآمدي...
تو دستهايت را ميبخشيدي
تو چشمهايت را ميبخشيدي
تو مهربانيت را ميبخشيدي
وقتي كه من گرسنه بودم
تو زندگانيت را ميبخشيدي
تو مثل نورسخي بودي
تو لالهها را ميچيدي
تو گوش ميدادي
اما مرا نميديدي

چون ماهيان كه از عمق وسعت دريا بيخبرند
عظمت و رژفاي تو را نميشناسم
فقط ميدانم ...
كه معبود اين ماهي خسته هستي
و اگر ديد از من برگيري
خواهم مرد

دردت را به هیچکس مگو.هرگز به روی کسی لبخند مزن. با کسی نه بگو ، نه بشنو.
سکوت کن ، سکوت. رازت را فاش مکن. مبادا دلت هم از رازت با خبر شود. تنها باش ،
تنهای تنها. و همه را دوست بدار. واین را هرگز در گوش کسی هم نجوا مکن.
به حرفهایم خوب گوش بده. راز این است: تنها باش و عاشق.
بگذار در تنهایی ات همه جای بگیرند. دوست و دشمن، منافق و موافق ، خشک و تر ، او
و آنها. در را به روی کسی مبند بگذار همه در تنهایی ات شریک باشند. تنهایی ات را که
در آن عاشق به قربانگاه رفت و عشق از آسمان نازل شد. عشق وقتی بر تو نازل می شود
که خودت را در پای خودت قربانی کنی. عاشق را تنها یک چیز از پای در می آورد :
انتظار ، انتظار، انتظار......

هر روز انتظار ، انتظار . انتظار کسی که تو را فراموش کرده است. چه بیهوده است نگاه
کردن به درهایی که برای همیشه بسته می مانند. چه بیهوده است ،نگاه کردن در آیینه هایی که صادق نیستند.
به چشمهای خودت هم شک میکنی.دلت را بر میداری و کوچ می کنی. به قربانگاه میرسی.خودت هستی
وخودت. قربانی میشوی،به دستان خودت.عشق را زنده میکنی.و در تنهایی هایت غرق می شوی. چه خون
سیاهی ! چه خون سیاهی !.......

یه دل
یه دل شکسته دارم
کی می خره؟
دوستم میگفت : یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.
آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم
تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک
تابلو مغازه خیلی قدیمیه طوری که اصلآ معلوم نیست چی نوشته
فقط کلمه قلب ویه کلمه که نصفش پیداست، ابد.. که اونم به هزار مصیبت
میشه خوندش
صاحب مغازه یه پیرمرده
نشسته رو یه صندلی و داره با یه تکه نخ محکم یه قلب رو وصله میزنه
وای چه قدر قلب اینجاست!!
بزرگ ،کوچیک،متوسط
یه سریشون تو شیشه الکل و یه سری هم خشک کرده و زده به دیوار
- سلام پدر.
:من پدر کسی نیستم.
- ببخشید پس چی صداتون بزنم؟
:هیچی ،اصلآ لازم نیست منو صدا بزنی.
- با این دلها چیکار میکنی؟
- از آدمای فضول خوشم نمیاد.
:یه دل آوردم واسه فروش
: چند بار شکسته؟
- مگه مهمه؟
:بله،هر چی کمتر بهتر
- با اینها چیکار میکنی؟
:مگه نمیبینی؟
- آره خوب ولی واسه چی اینها رو جمع میکنی؟
:بده اون دلتو ببینم چند می ازه
اون رو ورانداز میکنه و زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنه:
این دو تا درست میشه، این یکی خیلی بزرگه...
چند دقیقه فکر میکنه
:دل خودته یا پیداش کردی؟
:از کسی خریدی؟
- نه مال خودمه
- چند میخریش؟
: قیمتی نداره.
- من اگه بخوام یکی ازت بخرم چند میدی؟
: بستگی داره.
- به چی؟
:کدومش رو بخوای
- مثلآ اون
:فروشی نیست
- چرا؟
:عتیقست
- مال کی بوده؟
: مجنون
- خب اون
:فروشی نیست
- آخه چرا مگه مال کیه؟
: سواد داری زیرش نوشته که .....
- خب اون چی؟
: اون اصلآ فروشی نیست
- مال کیه؟
: مال خودمه
با خنده پرسیدم
- مال رومئو رو نداری؟
با خشم نگام کرد و با عصبانیت گفت: قلب فرنگی ندارم
- حالا مال منو چند می خری؟
:یه کلام 5هزار تومن
چشام از کاسه زد بیرون،آخه چرا؟
:قلبت خیلی وصله داره
چندتاش هم اصلآ درست نمیشه
آدم معروفی هم که نیستی
- خب نیستم ولی عاشق که هستم
با مسخره پوزخندی زد و گفت:
:عاشق ، یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد
این قلبهایی که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن
پس تو چرا هنوز زنده ای؟
نه قلبت به دردم نمیخوره
دلم رو ازش پس میگیرم و بر میگردم تو راه همش به جمله های آخر پیرمرد فکر
میکردم((یه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمیاد این قلبهایی که میبینی همه مال عاشقهایی هست که از عشق حقیقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟))
به خونه که رسیدم یه راست به تختم اومدم و خوابیدم
تو خواب دیدم که دارم با قلبم صحبت می کنم
اون میگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من
رو انقدر کنن بده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجیح میدی، هیچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پیرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو...
بعد هم زد زیر گریه
از خواب پریدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار میکردم
دوستت دارم دوستت دارم
دیگه هیچ وقت نمی ذارم حتی یه خراش کوچیک روت بیفته
قلبم تند تند میزد سرم رو رو متکا گذاشتم و با تکرار جمله دوستت دارم به خواب رفتم به خواب آرومی رفتم یه خواب ابدی
