دلم ت
دلم تنگ است ، دلم تنگ است.نگاه چشمانم چه بی رنگ است.
دلم پرغم، تنم پر درد ، ندارم طاقت ماندن.
خدایا طاقت دل را ، خدایا قدرت جان را گذاشتم در کف اقبال.
خدایا درد جسمم را، خدایا زجر روحم را تو درمان کن پناه من.
نمی دانم ، نمی دانم چرا از غم گریزانم.
ندارد طاقت دوری ، دل تنها و گریانم.
خدایا ،قاضی الحاجات ، بکن درمان تو دردم را.
نصیبم کن تو یارم را ، مذار من را به حال خود.
خدایا مهر این دل را ، تو باز بنشان بر دل یارم.
خدایا عشق و روحم را، بده هدیه به دلدارم.
خدایا این بنده ی تنها ، ندارد طاقت دوری.
خدایا عشق مرده است؟ ، بکن زنده تو عشقم را.
تو می دانی، که میمیرم بدون او.
خدایا سرنوشتم را ، تو با یار بودن کن که حتی تا لحظه ی آخر ،
بمانم در کنار اوکه این دل پر ز دردم ، شود درمان به مهر او.
خدایا رحمی ده ، به آن بی رحم تنهایم.
که او همچون گذشته ها ، بذارد پا به دنیایم.
بدانم ، چه در غمها چه در خنده چه در باد و چه در باران نمیذارد
مرا تنها توکل کردم من بر تو ، همه رد کردن این دستان ت
و خود درمان ده دردم را.
نمی خواهم به جز تو بر کس دیگر ، زنم زانوی خواهش را.
نمی خواهم کسی جز تو ، دهد هدیه نوازش را.
تو ای تنها امید من ، این دستان بسوی توست.
فقط از تو می جوید ، در باز محبت را.
خدایا رحمی کن ، بر این بنده ،
بر این تنها بر این آدم که جز تو کس ، ندارد یار در این دنیا.
خدایا کجاست پایان؟ ،مرگ است یا تنهاییست؟
مرگ را میکشم آغوش ، اما نمی خواهم شوم تنها.
خدایا عشقم در دست توست ، بده هدیه به دلدارم.
بگو، یارم پریشانم نمی خواهم حتی یک لحظه ،
شوی از دست من غمگین.
بیا با من بمان تا مرگ ، شود پایان این تدبیر.
بیا تا عشق و خوشبختی ، شود مهمان این خانه.
بیا تا حرف حسرت را ، نراند کس در این خانه.
بیا تا مهر و خوشبختی ، دهم هدیه به تو یارم.
بیا تا درد دلتنگی ، رود از سینه ی تنگم.
بیا دیگر نمانده طاقت ماندن.
بیا که جز مهرت ، ندارم از خدا خواهش.
خدایا حرف آخر را ، به دستان تو میسپارم.
تو خوب میدانی حرفم را ، تو خود درمان ده دردم را

